رنج

سخت در عذابم

بسیار رنجدیده ام

Image

و فرشی به تن کرده فردایم

تار و پودش از درد!

هیچ پدیده ای در دنیااز رنج واقعیتر نیست برایم

همه چیز را چون دودی میبینم و سایه ای در خیالم

جز درد،که حضور سنگینشاعتبار وجودش را از بودنخودم بیشتر کرده،

گاه شک میکنم به موجودیتم،

چه خود درد باشم

چه کسی دردمند

چنان با رنج آمیخته ام

و زیسته ام

که بودنم در نبودش به فنا میرود

و وجود مقدسش جاودانه ام میسازد

جهنم

تمام عبادات و اعمال صالح خود و هفتاد پشتم را در گونی کرده ام;آهای موجوداتی که ترس از جهنم، جهنمی ساخته از دنیایتان!بیایید گونی گونی ببرید بایدهای نابخردانه ای را که تمام کودکی و جوانیم را در گونی کردند و سوزاندند،نفرین روزگاران بر شما بزرگسالان ترسوی بزدل نادانی که بجای هشدار، تشویقم میکردید به انزوا و ریاضت بیشتر با نیروگاهی انرژی کودکانه در درون..روزی گریبان عقده های کورتان را میگیرم، آنقدر به در ودیوار میکوبم، جهنم را آرزو کنند، دستم را تا شانه در حلقشان فرو میکنم، تمام کودکی و نوجوانیم را بیرون میکشم، قاب میگیرم جلو دیدگان آیندگان، تا گوهر خود را پاس بدارند و گوهر دزدان را دوست ندارند،قرنها پیش وحشیانی متعصب و درنده چون گرگ بیانان آمدند و تصور زشت جهنم را که برگرفته از عصبیت قبیله ایشان بود در حلق شمایی کردند که مهد تمدن و قانون و دستگاههای دولتی بودید و حالا زالو صفتان دنیای کریه سرمایه داری بسیار ساده دمتان را میگیرند و پانزده قرن عقب میکشند چثه مفلوج و کرخت و وحشت زده از آتشتان را تا بر سفره سیاه نفت لایقتر باشند و از شما وحشیان حق توحش گیرند،گونی گونی ببرید بایدهای سربریده ام را.قربانی و فدای یک نت موسیقی تمامیت زاید نحس تاریک سیاهشان

خدای واقعی

Image

از گوشت و پوست و استخوان تو روییدم
در دامن تو و از دریچه آغوش تو جهان میدیدم
از آسمان مهر تو احساس گرفتم
از دستان لرزان نگهبان مهربان تو نوازش میدیدم
حلقه آغوشت را تنگتر میکردی به تناسب سیاهی اطرافت که بیشتر میشد

و من بزرگتر میشدم و محیط آغوشت از حجم من کمتر بود
پست میزدم،
سفیدسفید پادر سیاهیها میگذاشتم،
سیاه و کدربه میان آغوشت برمیگشتم،
شسته میشدم،
سیاهیهایم را با زبانت پاک میکردی،
به وضوح میدیدم با چه رنجی در خود حلش میکردی و خاکستری میشدی،
رابطه سفیدتر شدنم و خاکستریتر شدنت را ازم پنهان میکردی

تا سفیدیم را از خود بدانم و بر خود ببالم،
بخشنده ترین بخشایشگرانی و تصور …تر از آن دشوار است برایم،
شاید ذهن کوچک و دید کوتاهی دارم،
باکوته بینی و تنگنظری تمام گواهی میدهم

خدای بخشایشگر رنجدیده ام جز مادرم کسی نیست

و یک سانت از محیط گرانبهای آغوش دایه ام را

با هزار خدایی که دیگرانش از ترس میپرستند

.و به دستورش خدایان راستینشان را سنگسار میکنند

..عوض

رویاهایت را فرومگذار

Image،

یادته با چه رنجی نمایشگاه کتاب رفتیم،

هنوز به خانه نرسیده کوله بارمان را

که از بی پولی همشون بروشور و مجلات تاریخ گذشته بودن

مجبور شدیم سرجاده از سرما بسوزانیم…
آن نخوانده ها گستره بالهای رویایمان را

از زمان و مکان خود بیرون بردند،
من تک تک شان را سخت باختم،
خوش بودم که هنوز در امتداد رویاهایمی!
خوش نیستم از دیدن دوباره ات بی رویا
دو جنازه……

هیچ سراغی ازت نگرفتم
به حرمت آرزوهایت
که تهدید نباشم
رویاهایت را پاس دار
یا
یکقدم به سراغ من نایی
با بال وپری ریخته!

والسلام

هوی متال

چرا امشب رعشه های سهمگین راک و متال گیتار الکترونیک هم

عاجزند از برانگیختن هیجان فروخفته ام

مجبورم نکنید خودم برای برانگیختنش،

………..که از آنسو براحتی افسار در دست میگیرم

وسوار برشیطان

فرو میریزم یک به یک قلعه هایی که تاکنون سویشان نماز میخواندم

تا دهه شصت

مجبورم نکنید بیدار کنم هیجان فروخفته ای را که خدایان نتوانستند!

هیچ کم ندارم تا تاج خدا

هیجان!؟

اشتباه سهمگینیست،

خیلی وقته لبریزم از عقده

و هوس ملکوت کرده ام

که با نیرویش از بیخ برکنم

ریشه عقده هایم راو رستگار شوم

هیجانش بجاست

بدون عقده پشیزی نمی ارزید،

چشم میپوشم اینبار وپلک نمیزنم تا به اوجم برید

واقع گرایی

سعي ميكنم ديكر ايدآليست نباشم، رئاليست بودن منطقيتر بنظر ميرسد.
ايدآلهايي كه در كذشته داشتم باعث ميشدن فقط به فكر آنها باشم و بدم بياد از غيرآنها كه كاهي مادرم راهم شامل ميشد
آزاد و رها بودن مثل بجكيهام لذتي دارد بيكران و من مزه اش كرده ام و ديكر هيج ايدئولوزي اي نميتواند در جارجوب تنكش زندانيم كند، تمام زندكيم را بر كند از مرزهايي بي ارزش، خوب، بد، حرام، حلال، مكروه، رفيق، نارفيق، همسنكر، دشمن، آشنا، بيكانه، هموطن، اجنبي، لا مذهب، مومن، متعهد، لاابال…
لعنت به همه اين كلمات و به من هنكاميكه از آنها استفاده ميكنم و نه بر هيجكس ديكري حتي اكر هنوز مرزدارند، شايد لازم باشد برايشان،
بسيار مرزداري كردم و رنج بردم كه حالا  هرصبح تا باور نكنم آزادم و تا بوسه اي بر بيشاني مقدس آزادي نزنم بيرون نميروم…